X
تبلیغات
آرامش خیال
آرامش خیال
گوناکون
لیلی زیر درخت انار نشست .

درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ .

گلها انار شد ،داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت .

دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند .

انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت .خون انار روی دست لیلی چکید .

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید .

خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود .

کافی است انار دلت ترک بخورد .

سه شنبه شانزدهم مهر 1392 | 22:39 | |

 

در کنار این معلمان و درس ها

 

            در کنار نمره های صفر و نمره های بیست

 

یک معلم بزرگ نیز

  

                    در تمام لحظه ها ُ تمام عمر

 

در کلاس هست و در کلاس نیست

 

             نام اوست مرگ

 

و آنچه درس می دهد  ..........

 

  زندگی ات...........................

پنجشنبه نهم خرداد 1392 | 23:40 | |

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

اسمان ابری و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه ی شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوتر های مست ...

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار !

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال افتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه ی رنگین نمی پوشی به کام

باده ی رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از ان می که می باید تهی ست

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم !

ای دریغ از من اگر مستم نسازد افتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ !

فرا رسیدن نوروز باستانی بر تمام طبیعت دوستان مبارک

شنبه سوم فروردین 1392 | 1:23 | |

 

زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم
 

همه ی عمر دمی بود و نمیدانستیم

حسرت رد شدن ثانیه های کوچک

فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم

تشنه لب عمر بسر رفت و به قول سهراب

آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم !

یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 | 13:38 | |

یکشنبه بیست و سوم مهر 1391 | 0:58 | |
دوباره پاییز از راه رسیده . دوباره همه ی دانش آموزان روانه ی مدرسه شدن . همهی روزهای پاییز برام یادآور لحظه لحظه هتی مدرسه و کلاس و درس و معلمهام هستند. غروب یاد این افتاده بودم که هر سال وقتی پاییز شروع میشد زنگ میزدم به مریم میگفتم خوبی؟ اون می گفت  آره ولی هوای پاییز حال آدم رو یه طوری میکنه . من هم میگفتم آره هوای پاییز حال آدم رو عوض میکنه . گاهیی آدم خوب میشه و گاهی دلتنگ.  من یاد مدرسه می افتم . یاد معلمهام . یاد درس خوندن و نخوندنم . یاد کلاس زبانها یاد ......................

 یاد خیلی چیزا که الان دلم برای همشون تنگ شده . گاهی دوست دارم برگزدم به اون روزا ..........


یکشنبه دوم مهر 1391 | 23:49 | |
گفتی غزل بگو چه بگویم مجال کو

 شیرین من برای غزل شور و حال کو

پر میزند دلم به هوای غزل

 گیرم همای پر زدنم هست بال کو

 گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

 چشم و دلی برای تماشا و فال کو

 تقویم چهار فصل دلم را ورق زدم

 آن برگهای سبز سر آغاز سال کو

 رفتیم و پرسش دل بی جواب ماند

 حال جواب و حوصله ی قیل و فال کو


این رو هم نوشتم برای همه کسایی که برام عزیزن و بهم میگن چرا دیگه نمی نویسی .

شنبه بیست و یکم مرداد 1391 | 0:52 | |

عشق يک قطار مسافربری نيست تا تو اگر کمی دير رسيدی ؛ قطار رفته باشد و تو مانده باشی - با چمدان های سنگين ؛ با تأسف ؛ با قطره های اشکی در چشمان حسرت . پويش ِ عشق در خود ِ عشق است نه در گل ِ عطرآگينی که به سينه ی عشق می زنی ؛ يا گردن بند مرواريدی که به گردنش می اندازی. در بی زمانی ِ عشق ؛ حرکت جوهر است و تجزيه ناپذير از نفس ِ عشق . در عشق ؛ لا زمان جاری ست 

و معجزه در اين است که هر جريانی به زمانی محتاج است اِلّا عشق ......

 

جمعه نوزدهم اسفند 1390 | 20:5 | |
الان فقط دوست دارم بنویسم ....

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند         آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند


دردم نهفته به زطبیبان مدعی            باشد که از خزانه ی غیبم دوا کنند


نوشته شده در دهم بهمن

چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 | 23:21 | |
...............................................
جمعه چهارم آذر 1390 | 0:14 | |
درباره وبلاگ



چه ساده قلبمان را دو دستی چسبیدیم که مبادا کسی آن را بدزدد و عاشقمان کند غافل از اینکه برای عاشق کردنمان عقلمان را می دزدند و حالا ما ماندیم و قلبی که اندیشیدن بلد نیست