آرامش خیال
گوناکون
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند دردم نهفته به زطبیبان مدعی باشد که از خزانه ی غیبم دوا کنند نوشته شده در دهم بهمن نمیدونم چرا این روها لحظه به لحظه ی زندگیم شده مرور خاطرات پارسال این موقع و دلتنگی . دلم تنگ شده برای پارسال این موقع . توی تاکسی میشینم یه لحظه حس میکنم چه قدر دوست داشتم الان کسی کنارم نشسته بود .سرم رو تکیه میدم به پنجره . خیره میشم به بیرون یاد زهره می افتم . پارسال این موقع ها با هم برمیگشتیم خونه . تمام مسیر رو حرف میزدیم . به خاطر همین هیچ وقت دلتنگ نمیشدم . از همه ی دلتنگی هام براش میگفتم . اون هم میگفت . با هم منتظر تاکسی میموندیم . همه چیزمون با هم بود . چه قدر به بودن هم دلگرم بودیم چشما رو میبندم و به سنوشت فکر میکنم . بهقسمت . به آدمها . به خودم . به آینده . به اینکه به تعداد آدمهایی که روی زمین وجود دارند قصه ی زندگی هست و هیچ کدام از این قصه ها شبیه هم نیست . خدایا آخر رقصه ی من چی میشه ؟؟؟؟؟ آنکه پر نقش زد این دایره مینایی کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد نمایشگاه برای من کلی تجربه بود . خیلی یاد گرفتم . خیلی چیزها فهمیدم .تجربه خیلی خوبی بود . دلم تنگ شده برای اینکه نهج البلاغه بخونم .کتاب سخنان مولا روباز میکنم شروع میکنم به خوندن : از مصاحبت نادان بپرهیز زیرا که او کردار خود را در چشم تو می آراید و دوست میدارد که تو نیز مانند او باشی . همیشه جملات مولا آرومم میکنه. خیلی زیاد . من هنوز هم دلم میگیره وقتی یاد نبودنت می افتم . دلم هوای حیاط رو کرده ... هوای گلدونهای پر از گل رو هوای لبخندهات . ...... هوای دستات .... دلم برات تنگ شده . خیلی . روحت شاد .
پايين پاي نردبانت چقدر دل افتاده است! فضای کوفه وهم انگیز می شد علی وقتی که سر در چاه می برد میان چاه رستاخیز می شد
ديروز يك فرشته به من مي گفت:
تو گوشي دل خود را
بد گذاشتي
آن وقت ها كه خدا به تو مي زد زنگ
آخر چرا جواب ندادي
چرا بر نداشتي؟!
يادش به خير
آن روزها
مكالمه با خورشيد
دفترچه هاي ذهن كوچك من را
سرشار خاطره مي كرد
امروز پاره است
آن سيم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره مي كرد.
×××
با من تماس بگير ، خدايا
حتي هزار بار
وقتي كه نيستم
لطفا پيام خودت را
روي پيام گير دلم بگذار.
×××
عرفان نظر آهاري
دست دلم را ميگيري؟ مواظبي كه نيفتد؟
من هنوز اول قصهام؛ قصه هزار راه و يك نشاني.
نشانيت را اما گم كردهام. باد وزيد و نشانيات را بُرد.
نشانيات را دوباره به من ميدهي؟ با يك چراغ و يك ستاره قطبي؟
من هنوز اول قصهام. قصه پيله و پروانه، كسي پيله بافتن را يادم نداده است. به من ميگويي پيلهام را چطوري ببافم؟
پروانگي را يادم ميدهي؟
دو بال ناتمام و يك آسمان
من هنوز اول قصهام. قصه...
عرفان نظرآهاري
امشب، نزولی بزرگ را به تماشا مینشینم؛ با صد هزار فرشته بر دستانشان حریر.
خواب، امشب در چشمان حیرتزدگان از تماشای آن همه نور میشکند.
آمدگان بیدرنگ، از آسمان و روندگان نورانی به آسمان، در تدارک کدامین واقعه باشکوه، چنین فرمانبرداران بیچون و چرای خالق این شبند!
چه آشوبی در آسمان است و تو نمیدانی.
باد، مأمور است تا رایحه باد صبا را برافشاند و اشک، بر آن است تا آتشی فرو نشاند.
امشب، امید، طرح بازار دل شکستگان است و از فزونی نور، راههای نهفته آسمان هویداست.
نویسندگان
آسمان، قلم به دست، در تدارک بر چیدن سیاهیها از نامههای شب بیداران
امیدوار و اشک ریزان شب زنده دارند؛ زنهار، دل به او بسپار، ای شب زنده
دار، تا سیاهی نماند.
مردی در خلسه نور و نماز، محو حضرت پروردگار است؛ «انا انزلناه فی لیله القدر»؛
محمد
صلیاللهعلیهوآلهوسلم لوح زرین بهترین کلمات عالم را در حال نزولی
بیمانند، نظارهگر است و قلب پیامبر، جایگاه ابدی کلام آمده از آسمان.
خداوند، امشب، داستان بینظیر خلقت را بر پیامبرش میخواند و سرود گوش نواز عبودیت و بشارت، از آبشارهای آسمان سرازیر است.
من، هزار شبانه بیدار، نگاهم، نیمی آسمان، نیمی به اشک و دستان خالیام رو به بیکران آسمان، بر رازهای مگوی عالم گوش سپردهام.
ذره ذره عالم، اکنون، قدردان لحظه باشکوه نزول است و چه بر خود میبالد از تماس نور کلام خدا بر وسعت خاکیاش!
امشب خاک زمینی و هوای این جهان، گران قدرترین لحظات بودنشان را سپری میکند؛ چرا که عظمت کلام خود را در خود احساس کردهاند.
شب
قدر، مرا به بیداری میخواند و زمزمه؛ زمزمههای عاشقانه با معبود. پس قدر
باید شناخت دروازههای گشوده آسمان را در شب قدر و غوطهور باید شد در نور
تابان آسمان و نفس باید کشید در نزول آیات مقدس.
سلام بر شب مقدس قدر!
حبیب مقیمی
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.
***
خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟
***
فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار.
***
خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود.
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.
***
خواب دیده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.
***
من همیشه
خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست.
عرفان نظرآهاری
| Design By : Pichak |

