تبليغاتX
آرامش خیال
آرامش خیال
گوناکون 
قالب وبلاگ

عشق يک قطار مسافربری نيست تا تو اگر کمی دير رسيدی ؛ قطار رفته باشد و تو مانده باشی - با چمدان های سنگين ؛ با تأسف ؛ با قطره های اشکی در چشمان حسرت . پويش ِ عشق در خود ِ عشق است نه در گل ِ عطرآگينی که به سينه ی عشق می زنی ؛ يا گردن بند مرواريدی که به گردنش می اندازی. در بی زمانی ِ عشق ؛ حرکت جوهر است و تجزيه ناپذير از نفس ِ عشق . در عشق ؛ لا زمان جاری ست 

و معجزه در اين است که هر جريانی به زمانی محتاج است اِلّا عشق ......

 

[ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 20:5 ] [ ] [ ]
الان فقط دوست دارم بنویسم ....

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند         آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند


دردم نهفته به زطبیبان مدعی            باشد که از خزانه ی غیبم دوا کنند


نوشته شده در دهم بهمن

[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 23:21 ] [ ] [ ]
...............................................
[ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 0:14 ] [ ] [ ]
گاهی آدم پر میشه از خاطره. همه ی لحظه هاش بدون اینکه بخواد میشه خاطره بازی .


نمیدونم چرا این روها لحظه به لحظه ی زندگیم شده مرور خاطرات پارسال این موقع  و دلتنگی .


دلم تنگ شده برای پارسال این موقع . توی تاکسی میشینم یه لحظه حس میکنم چه قدر دوست


داشتم الان کسی کنارم نشسته بود .سرم رو تکیه میدم به پنجره . خیره میشم به بیرون


یاد زهره می افتم . پارسال این موقع ها با هم برمیگشتیم خونه .


تمام مسیر رو حرف میزدیم . به خاطر همین هیچ وقت دلتنگ نمیشدم . از همه ی دلتنگی هام براش میگفتم .


اون هم میگفت . با هم منتظر تاکسی میموندیم . همه چیزمون با هم بود . چه قدر به بودن هم دلگرم بودیم


چشما رو میبندم و به سنوشت فکر میکنم . بهقسمت . به آدمها . به خودم . به آینده . به اینکه  به تعداد


آدمهایی که روی زمین وجود دارند قصه ی زندگی هست و هیچ کدام از این قصه ها شبیه هم نیست . خدایا


آخر رقصه ی من چی میشه ؟؟؟؟؟


آنکه پر نقش زد این دایره مینایی          کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد



[ جمعه بیست و هفتم آبان 1390 ] [ 0:38 ] [ ] [ ]
خیلی چیزها تو زندگی برای آدم کلی تجربه است . بعد از یک هفته حضور در نمایشگاه مطبوعات امروز خونه ام 


نمایشگاه برای من کلی تجربه بود . خیلی یاد گرفتم . خیلی چیزها فهمیدم .تجربه خیلی خوبی بود . دلم تنگ


شده برای اینکه نهج البلاغه بخونم .کتاب سخنان مولا روباز میکنم شروع میکنم به خوندن :


از مصاحبت نادان بپرهیز زیرا که او کردار خود را در چشم تو می آراید و دوست میدارد که تو نیز مانند او باشی .


همیشه جملات مولا آرومم میکنه. خیلی زیاد .



[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 17:28 ] [ ] [ ]
انگار همین دیروز بود ...... حالا 18 سال از رفتنت میگذره


من هنوز هم دلم میگیره وقتی یاد نبودنت می افتم . دلم هوای حیاط رو کرده ... هوای گلدونهای پر از گل رو


هوای لبخندهات . ...... هوای دستات .... دلم برات تنگ شده . خیلی . روحت شاد .

[ پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ] [ 0:8 ] [ ] [ ]

ديروز يك فرشته به من مي گفت:
تو گوشي دل خود را
بد گذاشتي
آن وقت ها كه خدا به تو مي زد زنگ
آخر چرا جواب ندادي
چرا بر نداشتي؟!
يادش به خير
آن روزها
مكالمه با خورشيد
دفترچه هاي ذهن كوچك من را
سرشار خاطره مي كرد
امروز پاره است
آن سيم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره مي كرد.
×××
با من تماس بگير ، خدايا
حتي هزار بار
وقتي كه نيستم
لطفا پيام خودت را
روي پيام گير دلم بگذار.
×××
عرفان نظر آهاري
[ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ] [ 20:37 ] [ ] [ ]
قصه‌ آدم، قصه‌ يك‌ دل‌ است‌ و يك‌ نردبان. قصه‌ بالا رفتن، قصه‌ پله‌ پله‌ تا خدا. قصه‌ آدم، قصه‌ هزار راه‌ است‌ و يك‌ نشاني.قصه‌ جست‌وجو. قصه‌ از هر كجا تا او.قصه‌ آدم، قصه‌ پيله‌ است‌ و پروانه، قصة‌ تنيدن‌ و پاره‌ كردن. قصه‌ به‌ درآمدن، قصه‌ پرواز...


من‌ اما هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ همان‌ دلي‌ كه‌ روي‌ اولين‌ پله‌ مانده‌ است، دلي‌ كه‌ از بالا بلندي‌ واهمه‌ دارد، از افتادن.

پايين‌ پاي‌ نردبانت‌ چقدر دل‌ افتاده‌ است!
دست‌ دلم‌ را مي‌گيري؟ مواظبي‌ كه‌ نيفتد؟
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ هزار راه‌ و يك‌ نشاني.
نشاني‌ت‌ را اما گم‌ كرده‌ام. باد وزيد و نشاني‌ات‌ را بُرد.
نشاني‌ات‌ را دوباره‌ به‌ من‌ مي‌دهي؟ با يك‌ چراغ‌ و يك‌ ستاره‌ قطبي؟
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه‌ پيله‌ و پروانه، كسي‌ پيله‌ بافتن‌ را يادم‌ نداده‌ است. به‌ من‌ مي‌گويي‌ پيله‌ام‌ را چطوري‌ ببافم؟
پروانگي‌ را يادم‌ مي‌دهي؟
دو بال‌ ناتمام‌ و يك‌ آسمان‌
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه...
‌عرفان‌ نظرآهاري‌

[ سه شنبه هشتم شهریور 1390 ] [ 21:42 ] [ ] [ ]
شب از تنهایی اش لبریز می شد


فضای کوفه وهم انگیز می شد


علی وقتی که سر در چاه می برد


میان چاه رستاخیز می شد

[ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 ] [ 21:57 ] [ ] [ ]
امشب، چشم‏هایم را پنهان می‏کنم تا خواب، راه دیدگانم را نیابد.
امشب، نزولی بزرگ را به تماشا می‏نشینم؛ با صد هزار فرشته بر دستانشان حریر.
خواب، امشب در چشمان حیرت‏زدگان از تماشای آن همه نور می‏شکند.
آمدگان بی‏درنگ، از آسمان و روندگان نورانی به آسمان، در تدارک کدامین واقعه باشکوه، چنین فرمانبرداران بی‏چون و چرای خالق این شبند!
چه آشوبی در آسمان است و تو نمی‏دانی.
باد، مأمور است تا رایحه باد صبا را برافشاند و اشک، بر آن است تا آتشی فرو نشاند.
امشب، امید، طرح بازار دل شکستگان است و از فزونی نور، راه‏های نهفته آسمان هویداست.
نویسندگان آسمان، قلم به دست، در تدارک بر چیدن سیاهی‏ها از نامه‏های شب بیداران امیدوار و اشک ریزان شب زنده دارند؛ زنهار، دل به او بسپار، ای شب زنده دار، تا سیاهی نماند.
مردی در خلسه نور و نماز، محو حضرت پروردگار است؛ «انا انزلناه فی لیله القدر»؛
محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم لوح زرین بهترین کلمات عالم را در حال نزولی بی‏مانند، نظاره‏گر است و قلب پیامبر، جایگاه ابدی کلام آمده از آسمان.
خداوند، امشب، داستان بی‏نظیر خلقت را بر پیامبرش می‏خواند و سرود گوش نواز عبودیت و بشارت، از آبشارهای آسمان سرازیر است.
من، هزار شبانه بیدار، نگاهم، نیمی آسمان، نیمی به اشک و دستان خالی‏ام رو به بی‏کران آسمان، بر رازهای مگوی عالم گوش سپرده‏ام.
ذره ذره عالم، اکنون، قدردان لحظه باشکوه نزول است و چه بر خود می‏بالد از تماس نور کلام خدا بر وسعت خاکی‏اش!
امشب خاک زمینی و هوای این جهان، گران قدرترین لحظات بودنشان را سپری می‏کند؛ چرا که عظمت کلام خود را در خود احساس کرده‏اند.
شب قدر، مرا به بیداری می‏خواند و زمزمه؛ زمزمه‏های عاشقانه با معبود. پس قدر باید شناخت دروازه‏های گشوده آسمان را در شب قدر و غوطه‏ور باید شد در نور تابان آسمان و نفس باید کشید در نزول آیات مقدس.
سلام بر شب مقدس قدر!
حبیب مقیمی

[ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 ] [ 21:47 ] [ ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من اناری را ..
میکنم دانه به دل میگویم ...
خوب میشد اگر این مردم
دانه های دلشان پیدا بود ......

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس