تبليغاتX
آرامش خیال

























آرامش خیال

گوناکون

الان فقط دوست دارم بنویسم ....

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند         آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند


دردم نهفته به زطبیبان مدعی            باشد که از خزانه ی غیبم دوا کنند


نوشته شده در دهم بهمن

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 23:21 توسط |

...............................................
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 0:14 توسط |

گاهی آدم پر میشه از خاطره. همه ی لحظه هاش بدون اینکه بخواد میشه خاطره بازی .


نمیدونم چرا این روها لحظه به لحظه ی زندگیم شده مرور خاطرات پارسال این موقع  و دلتنگی .


دلم تنگ شده برای پارسال این موقع . توی تاکسی میشینم یه لحظه حس میکنم چه قدر دوست


داشتم الان کسی کنارم نشسته بود .سرم رو تکیه میدم به پنجره . خیره میشم به بیرون


یاد زهره می افتم . پارسال این موقع ها با هم برمیگشتیم خونه .


تمام مسیر رو حرف میزدیم . به خاطر همین هیچ وقت دلتنگ نمیشدم . از همه ی دلتنگی هام براش میگفتم .


اون هم میگفت . با هم منتظر تاکسی میموندیم . همه چیزمون با هم بود . چه قدر به بودن هم دلگرم بودیم


چشما رو میبندم و به سنوشت فکر میکنم . بهقسمت . به آدمها . به خودم . به آینده . به اینکه  به تعداد


آدمهایی که روی زمین وجود دارند قصه ی زندگی هست و هیچ کدام از این قصه ها شبیه هم نیست . خدایا


آخر رقصه ی من چی میشه ؟؟؟؟؟


آنکه پر نقش زد این دایره مینایی          کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد



نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 0:38 توسط |

خیلی چیزها تو زندگی برای آدم کلی تجربه است . بعد از یک هفته حضور در نمایشگاه مطبوعات امروز خونه ام 


نمایشگاه برای من کلی تجربه بود . خیلی یاد گرفتم . خیلی چیزها فهمیدم .تجربه خیلی خوبی بود . دلم تنگ


شده برای اینکه نهج البلاغه بخونم .کتاب سخنان مولا روباز میکنم شروع میکنم به خوندن :


از مصاحبت نادان بپرهیز زیرا که او کردار خود را در چشم تو می آراید و دوست میدارد که تو نیز مانند او باشی .


همیشه جملات مولا آرومم میکنه. خیلی زیاد .



نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 17:28 توسط |

انگار همین دیروز بود ...... حالا 18 سال از رفتنت میگذره


من هنوز هم دلم میگیره وقتی یاد نبودنت می افتم . دلم هوای حیاط رو کرده ... هوای گلدونهای پر از گل رو


هوای لبخندهات . ...... هوای دستات .... دلم برات تنگ شده . خیلی . روحت شاد .

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 0:8 توسط |


ديروز يك فرشته به من مي گفت:
تو گوشي دل خود را
بد گذاشتي
آن وقت ها كه خدا به تو مي زد زنگ
آخر چرا جواب ندادي
چرا بر نداشتي؟!
يادش به خير
آن روزها
مكالمه با خورشيد
دفترچه هاي ذهن كوچك من را
سرشار خاطره مي كرد
امروز پاره است
آن سيم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره مي كرد.
×××
با من تماس بگير ، خدايا
حتي هزار بار
وقتي كه نيستم
لطفا پيام خودت را
روي پيام گير دلم بگذار.
×××
عرفان نظر آهاري
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 20:37 توسط |

قصه‌ آدم، قصه‌ يك‌ دل‌ است‌ و يك‌ نردبان. قصه‌ بالا رفتن، قصه‌ پله‌ پله‌ تا خدا. قصه‌ آدم، قصه‌ هزار راه‌ است‌ و يك‌ نشاني.قصه‌ جست‌وجو. قصه‌ از هر كجا تا او.قصه‌ آدم، قصه‌ پيله‌ است‌ و پروانه، قصة‌ تنيدن‌ و پاره‌ كردن. قصه‌ به‌ درآمدن، قصه‌ پرواز...


من‌ اما هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ همان‌ دلي‌ كه‌ روي‌ اولين‌ پله‌ مانده‌ است، دلي‌ كه‌ از بالا بلندي‌ واهمه‌ دارد، از افتادن.

پايين‌ پاي‌ نردبانت‌ چقدر دل‌ افتاده‌ است!
دست‌ دلم‌ را مي‌گيري؟ مواظبي‌ كه‌ نيفتد؟
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ هزار راه‌ و يك‌ نشاني.
نشاني‌ت‌ را اما گم‌ كرده‌ام. باد وزيد و نشاني‌ات‌ را بُرد.
نشاني‌ات‌ را دوباره‌ به‌ من‌ مي‌دهي؟ با يك‌ چراغ‌ و يك‌ ستاره‌ قطبي؟
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه‌ پيله‌ و پروانه، كسي‌ پيله‌ بافتن‌ را يادم‌ نداده‌ است. به‌ من‌ مي‌گويي‌ پيله‌ام‌ را چطوري‌ ببافم؟
پروانگي‌ را يادم‌ مي‌دهي؟
دو بال‌ ناتمام‌ و يك‌ آسمان‌
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه...
‌عرفان‌ نظرآهاري‌

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 21:42 توسط |

شب از تنهایی اش لبریز می شد


فضای کوفه وهم انگیز می شد


علی وقتی که سر در چاه می برد


میان چاه رستاخیز می شد

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 21:57 توسط |

امشب، چشم‏هایم را پنهان می‏کنم تا خواب، راه دیدگانم را نیابد.
امشب، نزولی بزرگ را به تماشا می‏نشینم؛ با صد هزار فرشته بر دستانشان حریر.
خواب، امشب در چشمان حیرت‏زدگان از تماشای آن همه نور می‏شکند.
آمدگان بی‏درنگ، از آسمان و روندگان نورانی به آسمان، در تدارک کدامین واقعه باشکوه، چنین فرمانبرداران بی‏چون و چرای خالق این شبند!
چه آشوبی در آسمان است و تو نمی‏دانی.
باد، مأمور است تا رایحه باد صبا را برافشاند و اشک، بر آن است تا آتشی فرو نشاند.
امشب، امید، طرح بازار دل شکستگان است و از فزونی نور، راه‏های نهفته آسمان هویداست.
نویسندگان آسمان، قلم به دست، در تدارک بر چیدن سیاهی‏ها از نامه‏های شب بیداران امیدوار و اشک ریزان شب زنده دارند؛ زنهار، دل به او بسپار، ای شب زنده دار، تا سیاهی نماند.
مردی در خلسه نور و نماز، محو حضرت پروردگار است؛ «انا انزلناه فی لیله القدر»؛
محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم لوح زرین بهترین کلمات عالم را در حال نزولی بی‏مانند، نظاره‏گر است و قلب پیامبر، جایگاه ابدی کلام آمده از آسمان.
خداوند، امشب، داستان بی‏نظیر خلقت را بر پیامبرش می‏خواند و سرود گوش نواز عبودیت و بشارت، از آبشارهای آسمان سرازیر است.
من، هزار شبانه بیدار، نگاهم، نیمی آسمان، نیمی به اشک و دستان خالی‏ام رو به بی‏کران آسمان، بر رازهای مگوی عالم گوش سپرده‏ام.
ذره ذره عالم، اکنون، قدردان لحظه باشکوه نزول است و چه بر خود می‏بالد از تماس نور کلام خدا بر وسعت خاکی‏اش!
امشب خاک زمینی و هوای این جهان، گران قدرترین لحظات بودنشان را سپری می‏کند؛ چرا که عظمت کلام خود را در خود احساس کرده‏اند.
شب قدر، مرا به بیداری می‏خواند و زمزمه؛ زمزمه‏های عاشقانه با معبود. پس قدر باید شناخت دروازه‏های گشوده آسمان را در شب قدر و غوطه‏ور باید شد در نور تابان آسمان و نفس باید کشید در نزول آیات مقدس.
سلام بر شب مقدس قدر!
حبیب مقیمی

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 21:47 توسط |

تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.
***
خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟
***
فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار.
***
خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود.
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.
***
خواب دیده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.
***
من همیشه
خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست.
عرفان نظرآهاری

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 0:48 توسط |


آخرين مطالب
» کاش.......
» ............
» .....
» تجربه ......
» انگار همین دیروز بود ..............
» نامه به خدا
» قصه....
» علی ................
» شب قدر .........
» میوه های آرزو

Design By : Pichak